|
آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید... داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد فراموشت شد؟ چشم من روشن٬ روی تو سپید... جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید... دل پر درد مرا مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید... فریدون مشیری
خواستم که شیدایت کنم٬ مفتونِ چشمانت شدم... در عشق رسوایت کنم٬ پای بند پیمانت شدم... خواستم سخن از دل بگم... دیدم دل می بری... دین می بری... مومن به ایمانت شدم... گفتم مرحم نهم بر زخم خویش... سازش کنم با اخم خویش... بیهوده بود تجویزِ من٬ محتاج به درمانت شدم... خواستم پنهان کنم این راز را٬ این سوز و این گداز را... غافل که من انگشت نمای شهر و سامانت شدم!!!...
گفتم غم تو دارم... گفتا غمت سر آید... ترسم بر این صبوری... عمرم به آخر آید... زندانی ام خدایا... زندانی نگاهش... تا قاصد رهایی... آیا کی از درآید... با اشک می سپارم... شب را به یاد چشمت... امشب گذشت بی تو... تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم... و همین ساده ترین قصه یک انسان است... تو مرا می خوانی... من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم... و تو هم می دانی... تا ابد در دل من می مانی...
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم... اگه بگم که حاضرم فدایِ اون چشات بشم... اگه بگم تو آسمون عشقِ من فقط تویی... اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی... اگه بگم قلبمو من نذرِ نگاهت می کنم... اگه بگم زندگیمو بذرِ بهارت می کنم... اگه بگم ماهِ منی هر نفسِ راهِ منی... اگه بالِ منی لحظه ی پروازِ منی... میشی برام خاطره ی قشنگِ لحظه ی وصال... میشی برام باغبونِ میوه های تشنه و کال... میشی برام ماهِ شبای بی سحر... میشی برام ستاره ی راهِ سفر... ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مالِ منی...
گفتی: برو گفتم :به چشم این بود کلام آخرین گفتی:خدا حافظ تو گفتم:همین !!؟ گفتی : همین گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر میزدم با خون دل از پیش تو رفتم وباز نیومَدَم بازی عشق تو رو جانانه باختم مثل بازندۀ خوب مردانه باختم همۀ ثروت من تحفۀ درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل دیوانه بود من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم شاه مهرۀ عشق رفته بود من لاف بردن میزدم قلعۀ دل اسب غرور لشکر تار و مار عشق دادم به ناز ُرخ تو این همه یادگار عشق گفتم ببرهرچی که هست رغیب جَلدِ چیرهِ دست گفتی : تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست بازی عشق تورا جانانه باختم مثل بازندۀ خوب مردانه باختم همۀ ثروت من تحفۀ درویش نَفَسم بودکه به توشاهانه باختم |
Home
|